تبليغاتX
نوشته

نوشته

تند نویس

 

خیابون خلوت، آسفالت یخ زده، هنوز صدای باد از چنارهای لخت. می شینی تو اتوبوس، واست جا باز می کنند دم پنچره. سایشِ چربِ موهای مسافری بی خواب روی شیشه. راه می افتید. انگار داری به دیگران گوش می کنی. شبِ حتمن سردِ زمستونی. حالا ناراحتی که چرا دمِ در نشستی.

 ترمز، باز شدن، سوزِ سرما، بسته شدن، سایشِ گوش خراشِ لولاهای یخ زده. انگار داری به آیندت فکر می کنی. حرف هایی که همین چند ساعتِ قبل زدی. اعتقاداتی که داری. رگِ گردنت زده بود بیرون. انگار خیلی جدی بودی. دوستات هاج و واج نگات می کردند. تو ازشون جدا شدی. دیگه نباید می موندی. داشت همه چیز زیر سوال می رفت...

ایستگاه بعدی. تکرار سرما، صدا و سکوت. هنوز داری فکر می کنی. گوشات حتمن سرخ شده، داغِ داغ. گز گزِ انگشتای پا از سرما. می دونم به فردات علاقه داری و شاید به سوال های بزرگ فکر می کنی. اما انگار هنوز حالت خوش نیست. می ترسی سرفه کنی که شاید گلوت رو راحت کنی. دیگه مطمئنم به حرف دیگران گوش نمی کنی، حتی می ترسی تکون بخوری. نمی خوای دیده بشی...

  به آرامی، با ترس نگاه می کنی. تا وسعتِ دید، همه یه کفش و یه شلوار دارن. این واقعن جالبه. نمی خوای تصور کنی که شاید همه سرهاشون سمت تو باشه، می ترسی همه چیز مشابه باشه: بسیار منظم و متقارن. حالا حتی نباید به شیشه، به بیرون، به سایشِ چربِ موهای مسافری بی خواب نگاه کنی. شاید انعکاس...

اما دست کم من اینطوری فکر نمی گم. زیاده روی میکنی، حتی می ترسی این یه خواب باشه. شاید علاقه نداری که ادامه بدم اما می دونم باید ادامه بدی...

 چرا که ایستگاه بعدی پیاده می شی...

  

         

FRANCIS BACON

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 20:8  توسط علیرضا  | 

 

نوشتن سخته، مخصوصن تو این روزها. همین خط اول رو کلی سعی کردم بنویسم. همه چیز رو دارم خلاصه می کنم به خوب یا بد بودن، که طبعن محوریتش با یک خود بینیِ دمِ دستی است. که این وضع اسفناکِ. همه ی خاطراتم، روابطم و امیالم دارن می رند تو این دسته بندی. حالا نوبت به خودم رسیده و من می ترسم تن به این قضاوت بدم؛ گرچه انگار ناچارم. جمع اضداد و حالا نفی مطلق. مدتی پیش خیلی از چیزها رو با یه دید اومانیستی نگاه می کردم، بعد تبدیل شد به یک دید کُمیک و حالا وضعم اینطورشده. این داستان به اوضاعی که دارم می خوره.

 

سیر کردن شکم گرسنه

 

رولان توپور

ترجمه ی پژمان طهرانیان

 

رولان توپور (Roland Topor (1938-1997 تصویرگر، نقاش و نویسنده ی فرانسوی. پولانسکی فیلم مستاجر (1976) را بر اساس رمان او (1966) ساخته است. از دیگر آثار داستانی اش Leonardo was right (1978 است و آخرین کتابش Je T’aime: A Pillow Talk   یک سال پس از مرگش منتشر شده است. دو کتاب غیر داستانی هم در کارنامه اش دارد. این داستان بار اول در کتاب Storie and Drawings به چاپ رسیده. نشریه ی هفت. سال چهارم، شماره بیست و نه، خرداد هشتاد و هفت.

 

حتمن فکر می کنید دروغ می گویم: اما من هیچ وقت گرسنه نبوده ام. نمی دانم گرسنگی یعنی چه. از وقتی یادم می آید نمی دانستم که اصلن چی هست. غذا می خورم البته، اما بدون اشتها. واقعن هیچ حسی ندارم، حتی دلم را هم نمی زند. فقط می خورم.  آدم ها اغلب ازم می پرسند: "پس چطور می توانی بخوری؟" باید اعتراف کنم که نمی دانم. اتفاقی که معمولن می افتد این است که می نشینم پشت میز و یک بشقابِ پر غذا جلویم است. از آن جایی که حواس درستی ندارم، چیزی نگذشته بشقاب از یادم می رود. دوباره که به فکرش می افتم، خالی شده. این اتفاقی است که می افتد.

آیا این به معنای آن است که تحت هیپنوتیزم غذا می خورم، در یک جور حالت گسست از محیط؟ البته که نه. گفتم که این اتفاقی است که معمولن می افتد. اما نه همیشه. گاهی وقت ها، بشقابِ غذایِ جلویم یادم هست. اما این هم باعث نمی شود تهش را در نیاورم. طبعن روزه را امتحان کرده ام. اما نتیجه نداد. لاغر و لاغرتر شدم. درست به موقع روزه را شکستم. اگر یک کم دیگر می گذشت، بدون اینکه حالی ام باشد از گرسنگی می مردم. این تجربه چنان ترساندم که حالا دیگر دائمن می خورم. این طوری دیگر نگران نیستم. قدبلند و قوی ام، و باید یک طوری به این ماشین، سوخت برسانم. برای دیگران، گرسنگی هشدار است؛ من چون از گرسنگی بی نصیبم  باید احتیاطم را دوبرابر کنم. همانطور که قبلن گفتم، حواس درستی ندارم. فراموشی می تواند مرگ بار باشد. ترجیح می دهم دائم بخورم؛ این طوری مطمئن تر است. این را هم فهمیده ام که وقتی نمی خورم عصبی و زود رنج می شوم، و در این مورد نمی دانم باید چه کار کنم. در عوض، یک عالم دود می کنم و یک عالم مشروب می خورم، که هیچ خوب نیست.

توی خیابان، بارها به آدم های لاغر مردنی ژنده پوش برمی خورم. با چشم های براق از تب، زل می زنند به من و با تته پته می گویند: "ما گشنه ایم!" با اکراه نگاهشان می کنم. هر ماه فقط یک تکه نان خشک می خورند، اگر گیرشان بیاید، اما از خوردنش لذت می برند، من با خُلق تنگ به آنان می گویم: "گرسنه این شما! خوشبختین!"

هق هقِ گریه توی گلویشان می شکند. رعشه می افتد به جانشان. عاقبت، با قدم های آرام و نامطمئن راه شان را می گیرند و می روند. من هم می روم توی اولین رستورانِ سر راهم. آیا معجزه اتفاق خواهد افتاد؟ لقمه ی اول را که قورت می دهم، قلبم تند تند می زَند. ناامیدی وحشتناکی از پا درم می آورد. هیچ. به کل هیچ. از اشتها خبری نیست. انتقامم را با خوردن دیوانه وار می گیرم، مثل کسانی که غم و غصه شان را توی الکل غرق می کنند.

با دلی پر از غذا و نفرت از رستوران می آیم بیرون. چون کم کم دارم آدمِ گَندی می شوم. کم کم دارم از آدم ها بیزار می شوم، آدم هایی که گرسنه شان است. ازشان متنفرم. که گرسنه اند! اما امیدوارم از گرسنگی بمیرند! برای شان غصه نمی خورم! هرچه باشد، فکر کردن به کسانی که گرسنه اند در حالی که من دارم می خورم تنها خوشی ای است که برایم مانده.

 

 

 

 

* FRANCIS BACON

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 13:50  توسط علیرضا  | 

  

که تا ریشه.

  قطره

       قطره

 آب می شوم،

 

 نگاه کن

 

 

FRANCIS BACON

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 17:24  توسط علیرضا  |